شعر
بدرقه
دیروز عصر بود
یک کاروان نور
می رفت سمت سبز
سوی نسیم محض
وقتی به من رسید
لختی درنگ کرد
آنگاه با نگاه
مقداری آفتاب به من بخشید
من مثل روشنی
گسترده می شدم
ناگاه از آن میان
یک چشم مهربان
با دستی از خضوع
یک برگ یادداشت به من داد
در آن نوشته بود
(( آیینه ات دانی چرا غمّاز نیست؟))
سلمان هراتی
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 5:11  توسط ღneginღ
|